تبليغاتX
جريده
يادداشت هاي يك روزنامه نگار
من كه از خواندن اين خبر شگفت زده شدم ولي شما را نمي دانم؟

ما ايراني ها در نوآوري و استفاده عجيب از بعضي چيزها زبانزد عالم هستيم. نمونه آن هم همين راه اندازي دستشويي سيار در گرگان است. تصور كنيد داخل دستشويي مشغول امر خطير دفع مواد زائد از بدنتان هستيد و همزمان نيز از پنجره اي كه از داخل مي توان بيرون را ديد مناظر زيباي شهري و ترافيك لذت بخش شهر را تماشا مي كنيد. اما نكته جالب اينجاست كه ما همچنان از كمبود اتوبوس براي حمل و نقل مردم در رنج و عذاب هستيم كه مسوولان به فكر دفع مواد زايد اين مردم افتاده اند. در ضمن شهرداري گرگان كه متولي ساخت اين اتوبوس هاست شديدا" به دنبال استخدام راننده براي اين اتوبوس سيار است. تصور كنيد  كساني را كه تو خيابان دلشان را گرفته اند و با يك دست از راننده اتوبوس ميخوان توقف كندتا آنها از شر اين دلپيچه راحت بشوند. البته هنوز درباره ريالي يا بليطي بودن اين اتوبوسها تصميم گيري نشده است. اصل اين خبر را بخوانيد و خودتان قضاوت كنيد.

دستشويي سيار در گرگان

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 20:49  توسط يوسف حيدري  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 3:30  توسط يوسف حيدري  | 

كتمان حقيقت ديگر جزو ذات ما ايراني ها شده بطوريكه اگر سالها دور از وطن و در يك كشور متمدن هم زندگي كنيم ولي باز هم نمي تونيم از اصل خويش كه برخي ها به آن دچار هستيم دور بمانيم. گرچه با اين اتفاقاتي كه طي اين سه ماه اخير افتاد نمي توان بر اين افراد خرده گرفت كه حقيقت را كتمان مي كنيد و از واقعيت فرار.

يادش بخير پدرم وقتي كه من در كودكي كار بدي انجام ميدادم و تلاش ميكردم با گفتن دروغ خودم را از تنبيه احتمالي نجات بدم به من مي گفت: گر راست سخن گويي و در بند بماني ، به از آن كه دروغت دهد از بند رهايي

واقعا" امروز نمونه اين آدمهايي را كه با گفتن دروغ سعي ميكنن با كتمان حقيقت خودشان را از بند رها كنند مي بينم و فكر ميكنم اين بيت شعر را شاعر بايد برعكس ميگفت.

نمونه بارز اين موضوع هم چند روز براي يكي از فوتباليست هاي مشهور كشورمان اتفاق افتاد. مهدي مهدوي كيا كه سالهاست در آلمان زندگي ميكنه و سعي ميكنه كه خودوشو متمون نشان بده بالاخره اون سرشت واقعي اش براش دردسر ساز شد. او كه سالها توي هامبورگ بازي ميكرد و تنها فوتباليستي بود كه تخلف رانندگي نكرده بود وبه همين خاطر از طرف اين باشگاه و شهردار اين شهر تقدير شده بود چند روز قبل كار عجيبي كرد. مهدوي كيا كه اين روزها توي تيم اينتراخت فرانكفورت به يك بازيكن ذخيره تبديل شده و به قول سرمربي تيم او مثل يك راننده كاميون كهنه كار ميمونه هفته قبل به خاطر تخلف رانندگي و سرعت زياد از سوي پليس آلمان جريمه شد ولي نكته جالب اينه كه او ادعا كرد زمان تخلف پشت فرمان نبوده و دوست آلمانيش پشت فرمان نشسته بود. مهدوي كيا سعي كرد با اين دورغ خودش را همچنان يك بازيكن قانونمند نشان بده اما غافل از اينكه دوست آلمانيش اصلا" نمي تونست دروغ بگه و در دادگاه همه چيز را لو داد و گفت كه مهدوي كيا از او خواسته تا به دادگاه دروغ بگويد.

به هر حال دادگاه آلمان هم حسابي حال اين فوتباليست ايراني را گرفت و اونو ۷۵ هزار يورو جريمه كرد تا هيچ وقت يادش نره كه اينجا ايران نيست.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 19:6  توسط يوسف حيدري  | 

نمي دانم چرا وقتي انسان با يك واقعيت اظهر الشمس روبرو ميشود چرا باز هم سعي ميكند آن را انكار كند. مگر نه اينكه آفتاب دليل روشنايي است و ماه دليل تاريكي. پس چرا ما سعي ميكنيم در روز روشن آفتاب را انكار كنيم و در شب تاريك مدعي وجود خورشيد در آسمان شويم.

گفتن اين كنايه بي شباهت به عملكرد مسئولان ورزش كشور نيست. كساني كه به خاطر كسب مدالهاي بيشتر و فخر فروشي در دوران به اصطلاح طلايي خود دست به هر كاري مي زنند ولي غافل از اين واقعيت هستند كه هيچگاه ماه پشت ابر نخواهد ماند. نمونه بارز آن همين رسوايي بزرگ ورزشي در ورزش جودوي كشورمان بود. فدراسيون جودو كه چند سالي است در حسرت كسب مدال حتي در سطح قاره اسيا بسر مي برد براي جبران اين ناكامي دست به كاري زد و سه جودوكاري را كه به گواهي مدارك و اسناد سن آنها از نوجوانان گذشته و مي بايست در جوانان به رقابت مي پرداختند را با جابجايي سني و هويتي تحت عنوان ملي پوشان نوجوان همراه با تيم راهي كشور ارمنستان كرد تا بعد از اردوي مشترك با تيم ارمنستان خود را براي رقابتهاي جهاني مجارستان آماده كنند . مسئولان فدراسيون فكر همه چيز را كرده بودند بجز سقوط هواپيما كه در پي آن هويت واقعي قربانيان اين حادثه بخصوص جودوكاران فاش شد و پس از آن چاپ اعلاميه ها كه با نام واقعي اين جودوكاران بود اين رسوايي بزرگ را روشن كرد و مشخص شد كه دو نفر از آنها پسرعموي كساني بودند كه مي بايست به ارمنستان اعزام مي شدند و يك نفر ديگر نيز هيچ شباهت اسمي  با يكي از قربانيان حادثه نداشت.

اما در اين ميان واكنش مسئولان اين فدراسيون كه منكر صغر سني  بودند بسيار جالب بود و آنها همچنان بر طبل تو خالي مي كوفتند و اعلام مي كردند كه اين جان باختگان همان جودوكاراني هستند كه مي بايست به اين اردوي مشترك فرستاده مي شدند و هيچ گونه تقلبي صورت  نگرفته است اما روز گذشته سازمان بازرسي كشور كه مسئول رسيدگي به اين پرونده بود اين تقلب را تاييد كرد تا اين واقعيت نمايان شود كه فدراسون جودو مقصر اصلي مرگ اين سه جودو كار است. كساني كه منكر اين واقعيت بودند امروز سكوت كرده اند و نمي خواهند به اين اشتباه خود اعتراف كنند زيرا اين اعتراف به قيمت محروميت از سوي فدراسيون جهاني منجر خواهد شد و اين همان واقعيتي است كه آنها تصور مي كنند كسي نمي داند.

تاييد و خبر سازمان بازرسي كشور بر تقلب فدراسيون جودو

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 19:7  توسط يوسف حيدري  | 

اين روزها ديگر حوصله هيچ كاري را ندارم. مانند انسانهاي مسخ شده  گشته ام. بي تفاوت به همه چيز و همه كس. شايد تا ديروز تصور ميكردم كه من اينگونه ام اما وقتي به چهره بسياري از اطرافيانم مي نگرم مي بينم كه همه ما مسخ شده ايم. ياد روزهاي پر شور انتخابات بخير. شب هايي كه تا پاسي از شب چشم به مناظره ها مي دوختيم و با هر احساس پيروزي بانگي از شادي فضاي خانه را پر ميكرد و در پايان نيز ساعتها بحث و تبادل نظر با دوستان و رفتن به خيابان و تماشاي مردمي كه در حمايت از كانديدهاي مورد علاقه شان درحالي كه يك قدم با يكديگر فاصله داشتند عليه يكديگر شعار مي دادند بدون آنكه هيچ آزاري به يكديگر برسانند.

مي دانم كه ديگر اين شبها تكرار نخواهد شد و ديگر شاهد اين شور و هيجان نخواهيم بود. اين شبها را در دفتر خاطراتم ثبت ميكنم تا شايد سالهاي بعد با ديدن آن يادم بيفتد كه در كشورمان روزگاري چه شوري برپا بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 4:7  توسط يوسف حيدري  | 

 

سال نومی شود.زمین نفسی دوباره می كشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره...من...تو...ما...كجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟...پیوند ما در دوباره شدن با كیست؟...زمین سلامت می كنیم و ابرها درودتان باد و ...سال نو مبارك ...چون همیشه امیدوار

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 3:27  توسط يوسف حيدري  | 

 

چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون...

اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد...

دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.

سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تأسيس كرده و ميليونر شده... پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد.

هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟

چهارمي گفت: دختر من رقاص كاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقاً همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا" در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 1:36  توسط يوسف حيدري  | 

فرماندهان راهنمايي و رانندگي طي اين سالها تلاش گسترده اي را براي آنكه بتوانند رانندگان متخلف را كمي گوشمالي بدهند انجام داده اند اما هيچ كدام از اين طرح ها  اثري نداشته و هر روز بر تعداد رانندگان متخلف كه به راحتي آب خوردن پس از توقف از سوي پليس منتظر برگ جريمه مي شوند افزوده مي شود. حال مسئولان راهنمايي و رانندگي دست به ابتكار جالبي زده اند و مي خواهند اين راننده ها را حسابي شرمنده كنند.

اخبار حاكي از آن است كه راهنمايي و رانندگي سايتي را به نام شرمندگي راه اندازي خواهد كرد كه در آن نام راننده هاي متخلف ثبت شده تا مراجعه كنندگان اين سايت با اين راننده ها آشنا شوند تا شايد اين راننده هاي متخلف كمي شرمنده شده و دست از تخلف بردارند. اميدوارم نام مسئولاني كه مرتكب اينگونه تخلفات نيز مي شوند را در اين سايت ببينيم.

سايت شرمندگي

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 0:51  توسط يوسف حيدري  | 

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با هر username كه باشم، من را connect می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی كند .

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با یك delete هر چی را بخواهم پاك می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه friend برای من add می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه wallpaper كه update می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با اینكه خیلی بدم من را log off نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می گذارد هر جایی كه می خواهم Invisibel بروم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه اجازه، undo كردن را به من می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آن من را install كرده است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت به من پیغام the line busy نمی دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اراده كنم، ON می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه دلش را می شكنم، اما او باز من را می بخشد و shout down ام نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه password اش را هیچ وقت یادم نمی رود، كافیه فقط به دلم سر بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تلفنش همیشه آنتن می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه شماره اش همیشه در شبكه موجود است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت پیغام no response to نمی دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هرگز گوشی اش را خاموش نمی كند

خدا را دوست دارم ، بخاطر اینكه وسط حرف زدن نمی گوید، وقت ندارم، باید بروم یا دارم با كس دیگری حرف می زنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تنها كسی است كه می توانی جلوش بدون اینكه خجل بشوی گریه كنی، و بگویی دلت براش تنگ شده

خدا را دوست دارم به خاطر اینكه از من می پذیرد كه بگویم : خدا را دوست دارم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 3:34  توسط يوسف حيدري  | 

شنبه صبح زود از خواب بيدار شدم، آروم لباس پوشيدم و طوری که زنم از خواب بيدار نشه، جعبه ناهارم رو برداشتم، سگم رو صدا کردم و آروم رفتم توی گاراژ خونه، قايق ام رو بستم به پشت ماشينم و از خونه به قصد ماهيگيری رفتم بيرون...درهمين حين متوجه شدم که بيرون باد شديدی مياد، بارونيه و راديو رو هم که روشن کردم متوجه شدم تمام روز وضعيت هوا به همون بدی باقی خواهد موند...تصميمم عوض شد. دوباره آروم برگشتم خونه، ماشين رو تو گاراژ پارک کردم، لباسم رو درآوردم و يواش رفتم تو رختخواب کنار زنم که هنوز خواب بود.... اون رو از پشت بغل کردم و آهسته تو گوشش گفتم: "هوا بيرون خيلی بده..." که همسر عزيزم جواب داد: " آره، ولی باورت ميشه که اين شوهر احمق من تو همچين هوايي رفته ماهيگيری؟!! من هنوز که هنوزه نميدونم همسرم اون روز شوخی ميکرد يا نه، ولی من ديگه هيچوقت نرفتم ماهيگيری
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 3:31  توسط يوسف حيدري  |