روز آخري واقعا حس و حال هيچ كاري را ندارم و لحظه شماري مي كنم تا اين ساعتها هم مثل باد بگذرند و بريم به استقبال تعطيلات نوروزي. البته خودم هم مي دونم كه تنها سه روز نگذشته دوباره دلم براي كار و روزنامه و راديو تنگ ميشه. امسال هم نوروز با برنامه دوردونه كه يك بخشي از برنامه بهار نارنج است مهمان خوانه هاي دوستان خوبم در سراسر ايران هستم. تو اين برنامه من ركوردهايي كه تو سال گذشته توسط ايراني ها و يا خارجي ها در كتاب ركوردها به ثبت رسيد همراه با حامد مشكيني اعلام مي كنيم. اميدوارم كه مورد پسند واقع بشه. تهيه كننده و سردبير اين برنامه هم حامد مراديان است و فكر مي كنم برنامه جالبي از آب دربياد.
اميدوارم تو سال جديد همه شما به آرزوهاي قشنگي كه داريد برسيد . سر سفره هفت سين و هنگام خواندن دعاي سال تحويل حتما من را هم دعا كنيد. دعا كنيد امسال سالي پر از آرامش براي من باشه و به خواسته دلم برسم و بتونم بازهم با اخبار طنز مهمان خانه هاي باصفاي شما باشم.
عيدتون مبارك. دلتون هميشه شاد.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 22:27  توسط يوسف حيدري
|
رفتن طوفان از برنامه برج مراقبت و یااینجا شب نیست شوک بزرگی بود که به من وارد شد. از آشنایی من با طوفان سه سال میگذره و تو همه برنامه هایی که با او داشتم طوفان همیشه به من انرژی می داد و من مطمئن بودم که طنزها و یا نمایش هایی که طوفان بعد از خبرهای من اجرا می کنه رنگ و لعاب قشنگی به خبرهام می ده. به هر حال جبر زمانه و یا تقدیر و یا هر چی که نمی دونم اسمش را چی میشه گذاشت باعث شد تا طوفان از برنامه های طنزی که حامد مرادیان سردبیرش بود بره و جای اون احسان علیخانی بیاد. گرچه احسان بیشتر یک گوینده و یا بازیگر تلویزیونیه و به قول حامد هفته ها طول میکشه تا بتونه رادیویی باشه ولی من تو اولین اجرایی که باهاش داشتم انرژی مثبتی نگرفتم. البته حامد معتقده که این طرح نویی تو برنامه است و باید به احسان فرصت داد. من هم به حامد اعتماد می کنم و امیدوارم دوباره جای خالی طوفان را احساس نکنم. از همه شماهایی که به من دلگرمی می دهید ممنونم و امیدوارم بازهم بتونم اخبار حوادث طنز را مثل گذشته برای شما ها تعریف کنم.
+
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 5:29  توسط يوسف حيدري
|
همچين روزهايي بود كه با گريه پا به دنيايي گذاشتم كه هيچ شباهتي به دنياي قبلي ام نداشت. تو اون دنيا كلي خوش بوديم و با فرشته ها بازي مي كرديم اما تو اين دنيا بازيچه خيلي چيزها مي شويم. خوشحالم تواين دنيا دوستان خوبي دارم كه جاي اون فرشته ها را براي من پر مي كنند و اميدوارم سرآغاز زندگي همه ما پر از مهر و محبت به همديگه باشه. محبتی که نباید از یکدیگه دریغ کنیم. شاید روزی حسرت همین لحظاتی را بخوریم که از ابراز محبت حتی کمش دریغ کردیم.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 2:53  توسط يوسف حيدري
|
یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!
در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!
پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.
لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!
او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد. سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.
در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!!!!!!!
نتیجه اخلاقی:
بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 0:25  توسط يوسف حيدري
|
هنوز هم صداي ضجه هاي آمنه بهرامي در روي تخت بيمارستان در گوشم نجوا مي كنه. هنوز هم تصوير چهره معصوم او كه يك روز پس از انتقال به بيمارستان از من مي پرسيد كه آيا دوباره خواهد ديد مقابل ديدگانم است. نمي دانم چرا به دروغ به او گفتم كه حتما" دوباره مي بينه و قانون انتقام او را از پسر جنايتكاري كه با اسيد دنيا را براي هميشه براي او تاريك كرده است خواهد گرفت. هنوز چهره اش به وحشتناكي كه يك سال بعد در رسانه ها به نمايش درآمد نبود و مادرش مثل شمعي در كنار تختش آب مي شد. دلم براش سوخت چون نمي تونست گريه كنه. اشك چشماش براي هميشه خشك شده بود و به جاي اشك عفونت جاري بود. آمنه قرباني يك عشق كور شده بود. عشقي كه يك جنايتكار به خودش اين حق را داد كه آمنه فقط بايد براي او باشه و در غير اينصورت براي هميشه بايد با زيبايي هاي دنيا خداحافظي كنه و آخرين تصويري كه مي بينه تصوير پسر جنايتكاري باشه كه ظرف حاوي اسيد را به صورتش پاشيد و قهقه اي از سر رضايت سرداد.سالها گذشت و شعله انتقام در وجود آمنه بيشتر شعله كشيد تا اينكه ماه گذشته دستگاه قضايي تصميم گرفت به قولي كه داده بود جامه عمل بپوشانه و عامل اين جنايت را مثل خود آمنه قصاص كنه تا او هم براي هميشه از ديدن اين دنيا محروم بشه. حكمي كه به نظر من علي رغم انتقادهاي جهاني مي تونست پاياني باشه بر اين جنايت هاي سياه. اما به يكباره ورق برگشت و مسئولان دستگاه قضايي به بهانه هاي مختلف از اجراي اين حكم سر باز زدند و نتيجه اون هم اين شد كه قرباني ديگه اي به قرباني هاي اسيد پاشي اضافه شده و باز هم مثل هميشه اين بار هم قرباني جنايت يك زن بود.
طاهره كه قرباني هوسهاي شوهرش شد و تو سط زن ديگري كه با شوهرش رابطه داشت با اسيد بسوزه به طوري كه ديدن عكس هاي اين زن مو را بر اندام هر كسي راست مي كنه. اين زن كه به همراه دختر كوچكش قرباني اين حادثه شدند در همدان زندگي مخفيانه اي را ادامه مي دهند . گزارش اين حادثه و عكس هاي اونها را مي تونيد اينجا بخونيد. مطمئن هستم كه اين زن و دخترش آخرين قرباني هاي جنايت سياه نيستند و اگر دستگاه عدالت همان بلايي را كه بر سر اين زنان بي گناه اومده بر سر عاملان جنايت تكرار نكنه بازهم صفحات روزنامه پر مي شه از تصاوير دلخراش اين زنان و دختران معصوم.
گزارش حادثه اسيد پاشي به يك زن و كودكش در همدان را اينجا بخوانيد
+
نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 0:41  توسط يوسف حيدري
|
اگه به خودت اهميت بدي و براي پيدا كردن علت بماري حتي اگه كوچك هم باشه با پزشك مشورت كني بهت ميگن خيلي جون دوستي. آخه چرا؟ مگه هميشه توصيه نكردند كه خود درماني نكنيد. مگه نگفتند براي درمان نزد پزشك برويد؟ پس چرا اينها را به حساب جون دوستي مي گذارند. اين روزها اگه بيماري هم داشته باشي و بخواي بري دكتر بايد در مقابل نگاه پرسشگرانه دوستان بهانه هاي مختلف بياري و ادعا كني كه داري مي ري استخر يا سينما و يا خريد و .....
واقعا" كه عجب مردمي هستيم ما. خودمون پزشك خودمون هستيم و براي ديگران هم دارو تجويز مي كنيم.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 21:52  توسط يوسف حيدري
|
امروز وقتی وارد اتاق دایره اطلاعات کلانتری ... شدم از دیدن دختر قد بلندی که تیپ مشکی زده بود و در گوشه ای از اتاق داشت بیرون را نگاه می کرد تصور کردم این شکار اولین روز از برخورد با افراد بدحجابی که دو هفته است فرماندهان نیروی انتظامی وعده آن را داده بودند. این دختر بدون اینکه متوجه اومدن من باشه به بیرون نگاه می کرد و هر چند لحظه یکبار هم عینک آفتابی شفافی را که به چشمانش زده بود جابجا می کرد. پوزخندی که مامورهای کلانتری از نگاه متعجب من به این دختر بر صورتهای اونها نقش بسته بود منو به این یقین رساند که این دختر یک ارتباطی با ماجرایی که من همیشه به دنبال اون بودم داره. طاقت نیاوردم و درباره علت حضور این دختر پرسیدم. هنوز کلمه دختر از دهان من خارج نشده بود که همگی زدند زیر خنده و رئیس اونها در حالی حواسش بود من چیزی ننویسم و یا یواشکی عکس بگیرم گفت این دختر نیست بلکه پسری است که خودش را به شکل دخترها درآورده و امروز هم توی یک استخر زنانه که برای شهرداری بود دستگیر شده. از تعجب چشمام به لبان رئیس دایره اطلاعات دوخته شد و با وجود اینکه چند بار دیگه این پسر به ظاهر دختر را دیدم باورم نشد که اون دختر نیست. این پسر که مادرش ادعا می کرداز یک بیماری رنج می بره اونقدر خودش را زیبا گریم کرده بود که نمی شد تشخیص داد که اون دختر نیست و با این شیوه به استخرهای زنان می رفت و در رختکن استخرها برای خودش پرسه می زد. به قول مادربزرگ مرحومم انسان چه چیزها که نمی بینه و نمی شنوه. اینکه به چه دلیل و با چه انگیزه ای وارد حریم خصوصی خانم ها اونهم در استخرها می شد چیزی بود که من تا اون لحظه دستگیرم نشد. گرچه همه ماموران از من خواستند تا این خبر را در جایی درج نکنم اما به خاطر عجیب بودنش احساس کردم توی صفحه وبلاگم جاش خالی می مونه.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 7:8  توسط يوسف حيدري
|
پنجشنبه شبکه سه بعد از خبر ۲۲:
تلویزیون صحنه تصادفی رو نشون میده که توی اون بر اثر برخورد یک سواری به گیت های عوارضی، ماشین چپ میشه، راننده هم ظاهرن مواد توهم زا مصرف كرده بود.راستش مونتاژ این فیلم به طرز وحشتناکی عجیب و غریب بود و هر بیننده ای با این سوال مواجه می شد! چرا این رو نشون میدن. درنهایت بی رحمی، بچه رو برده بودن کنار جسد مادرش که روش یه پارچه سفید انداخته شده بود و از بچه 5 ساله گریان، دارن اسم و رسمش رو می پرسن و سوال آخر که واقعن خیلی تکان دهنده بود.
قصه رو بخونید:
دختر بچه از ماشین پرت شده بیرون و زنده مونده اما مادرش کشته شده
خبرنگار اون دختر ۴-۵ ساله رو وایسونده بغل جسد مادرش داره ازش گزارش میگیره!!!!
خبرنگار :اسمت چیه؟
دختر بچه (با گریه):نازنین
خبرنگار :چی؟!
دختر:نازنین
خبرنگار : تو هم توی ماشین بودی؟
دختر سرشو تکون میده به معنی آره
خبرنگار بی :اون مامانته؟! و به جسد زن اشاره می کنه!!!!
دختر نگاهی به جسد مادرش میکنه که پارچه سفیدی روش کشیدن و گریه اش بیشتر میشه!
هنوز تصویرهای عجیب این گزارش توی مخمه . به راستي جريحه دار كردن ذهن همه بيننده ها چقدر مي ازره. چه كسي جواب اين دختر كوچولو را كه تا سالها صحنه اي را كه جنازه مادرش را به او نشان دادند فراموش نمي كنه ميده.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 19:19  توسط يوسف حيدري
|
می خوام رسماً از بزرگسالی استعفا بدم و مسئولیتهای یک پسر هشت ساله را قبول می کنم. می خوام به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی همه چیز پاک بود، وقتی داشتم رنگها رو جدول ضرب رو شعرهای کودکانه رو یاد می گرفتم. میخواهم دوباره به همون زندگی ساده خودم برگردم، نمیخواهم زندگی من پر بشه از دورنگی، بی مهری، تملق، دروغ، ریا و ... میخوام به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عشق، به مهربانی،می خوام دوباره لبهایم را جمع کنم و با تمام وجود بگم بابا ، مامان تا باز همه ذوق کنند. دلم برای اولین باب و مامانی که گفتم تنگ شده. کاش روز پدر وقتی به پدرم می گم بابا مثل همان باری که برای اولین بار صداش زدم ذوق کنه و منو به آغوش بکشه. چقدر دلم برای این آغوش تنگ شده.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 5:59  توسط يوسف حيدري
|
پسری نابینا بدلیل مشکلات زندگی گدایی می کرد .کنار خیابان نشسته بود و کلاهی جلوی پاهای خود گذاشته بود . همراهش یک تخته سیاه بود که روی آن نوشته شده بود:.
"نابینا هستم، کمکم کنید!"
یک روز گذشت،اما فقط چند سکه در کلاه پسر انداخته شد.پسر با این سکه ها یک نان کوچک برای خودش خرید و روز دوم همچنان در کنار خیابان نشست .
معلم دانشگاه از کنارش گذشت، با همدردی در کلاه پسر پولی انداخت. وقتی که نگاهش به جمله روی تخته سیاه افتاد، چند دقیقه با خود فکر کرد و جمله قبلی را پاک کرد و کلمات دیگری نوشت .
بعد از آن، پسر نابینا متوجه شد که افراد بیشتری به او برای تهیه غذا لباس و غیره کمک می کنند .روز دوم با شنیدن صدای قدم زدن مرد صدای پایش را شناخت و از او پرسید:جناب آقا، می دانم شما کیستید ؟ دیروز به من کمک کردید. از شما تشکر می کنم. اگر ممکن است بگویید چه اتفاقی افتاده است ؟
مرد خندید و گفت:تغییرات کوچکی روی تخته سیاه دادم و نوشتم :
"امروز روز زیبایی است.اما من نمی توانم آن راببینم"
یه نکته کوچیک:
هيچوقت مغرور نشو ..... برگها وقتي مي ريزن كه فكر مي كنن طلا شدن
+
نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 15:2  توسط يوسف حيدري
|